درباره هادی غروی، امدادگر و رزمنده دفاع مقدس | ناجی نبض‌ها

  • کد خبر: ۴۲۰۲۹۲
  • ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۸
درباره هادی غروی، امدادگر و رزمنده دفاع مقدس | ناجی نبض‌ها
هم زمان با روز جهانی مراقبت از دیگران درباره هادی غروی رزمنده دفاع مقدس نوشتیم، امدادگری که زندگی اش را وقف نجات بشریت کرد

مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ پاییز ۱۳۵۹ است. وقتی آمبولانس‌ها وارد شهر می‌شوند، نگرانی را می‌توان از چهره‌ها خواند. پس از روز‌های سرد و سخت انقلاب ۱۳۵۷، هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد به این زودی، آرامش کشور فروبریزد. حالا عراقی‌ها آن طرف مرز به خط شده‌اند تا ذره ذره پیش روی کنند. چیزی حدود یک ماه از آغاز جنگ می‌گذرد.

همدان سیصدوچند کیلومتر با مرز فاصله دارد و با هر آمبولانسی که وارد شهر می‌شود، مردم خودشان را در خط مقدم پیدا می‌کنند. از کرمانشاه، از قصرشیرین و از سرپل ذهاب، برانکارد به برانکارد، مجروح پیاده می‌کنند. جوان‌هایی با لباس نظامی خونین که حتی فرصت نکرده‌اند خاک جبهه را از روی صورتشان پاک کنند. شهر بوی خون می‌دهد.

وقتی ظرفیت بیمارستان‌های همدان به اتمام می‌رسد، چند ساختمان متفرقه را تجهیز می‌کنند. او هم فرش‌های خانه را بی معطلی جمع می‌کند و همه زندگی اش را در یک اتاق کوچک جای می‌دهد. تخت‌های فلزی، پایه‌های سرم و میز‌های کوچک را دورتادور خانه می‌چیند و خانه اش، تبدیل به بیمارستانی سی تخته می‌شود.

هروقت و هرکجا، کسی به او نیاز دارد، او درست همان جاست؛ حتی وقتی که آن یک نفر، قلبش از کار ایستاده باشد. شبی که جنگنده‌های عراقی، انبار نفت همدان را بمباران می‌کنند، خودش را به محل حادثه‌ می‌رساند و جهنم را به چشم می‌بیند؛ آتش، دود، بدن‌های قطعه قطعه شده و خون که به همه جا پاشیده است. 

اولین گروه مجروحان را توی آمبولانس می‌گذارد. راهی بیمارستان می‌شود. دستش را روی زخم عمیق یکی از مجروحان فشار می‌دهد و همان لحظه برانکاردی را می‌بیند که به سمت سردخانه می‌برند. فریاد می‌زند «من او را معاینه نکردم» و دو امدادگری که برانکارد را حمل می‌کنند، بدون لحظه‌ای مکث پاسخ می دهند «شهید شده» و به راه رفتن ادامه می‌دهند. 

وقتی زخم بیمار را می‌بندد، خودش را به سردخانه می‌رساند. هیچ کس آنجا نیست. روی جسم بی جان مرد خم می‌شود و احیا می‌کند. قلب را نرم نرم ماساژ می‌دهد و بعد هوا را وارد ریه هایش می‌کند. چند دقیقه بعد بالا و پایین شدن سینه مرد را زیر دستانش احساس می‌کند. با چشمان خیس نگاهش به پای قطع شده می‌افتد. چهاردست وپا به طرف پا می‌رود و سعی می‌کند جلوی خون ریزی را بگیرد. آن شب مرد زنده می‌ماند و تا سال ها، با یک پا زندگی می‌کند.

مدال صلح

سال ۱۳۴۷ و اواخر تابستان است. جنوب خراسان بزرگ تنها چند ثانیه می‌لرزد و همان چند ثانیه برای فروریختن خانه‌های کاهگلی کافی است. نیرو‌های امداد از دور و نزدیک خودشان را به خراسان می‌رسانند. از سپیده دم، عمق مرگ خودش را نشان می‌دهد. هوا روشن‌تر می‌شود، همه چیز رنگ خاک است. خانه‌ای نیست، خیابانی نیست. کوچه‌ها شبیه به راهرو‌هایی میان توده آوارند.

وقتی به بیابان فروریخته می‌رسد، باورش نمی‌شود. همه چیز شبیه کابوس است. گروهی از محلی‌ها دور شکافی در زمین جمع شده‌اند. یکی از آن‌ها می‌گوید صدا شنیده است. همه ساکت می‌شوند؛ چند ثانیه سکوت. بعد صدایی ضعیف می‌آید، آن قدر ضعیف تنها یکی، دو نفر صدا را می‌شنوند. آجر‌ها دست به دست کنار می‌روند.

کسی با بیل کار نمی‌کند؛ بیل ممکن است جان کسی را بگیرد. هر مشت خاک را به آرامی بلند می‌کنند. از چند متر آن طرف‌تر صدای گریه زنی بلند است کنار آوار خانه اش نشسته و خبری از خانواده ندارد. پیرمردی روی جدول خیابان خشک شده و به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده است و یک کودک، پتوپیچ مادرش را صدا می‌زند. 

خاک روی صورت بازمانده ها، با اشک یکی شده و ترک برداشته است. کاخک، دشت بیاض و فردوس، گورستان ساکنانشان می‌شوند. محشر است. وحشت و شیون و مرگ، درهم آمیخته. در آن سال‌ها او باز هم بر آوار زلزله‌های خراسان حاضر می‌شود. خراسان در آن چندسال، بار‌ها می‌لرزد و هربار، چند روستا و شهر فرومی ریزد. در زلزله‌های بم، رودبار، طبس و ده‌ها بحران دیگر امدادرسانی می‌کند. وقتی الجزایر و ترکیه می‌لرزند و ویران می‌شوند، او باز آنجاست. 

روزی که کرد‌های عراق از بدرفتاری دولت مرکزی می‌گریزند و به اردوگاه‌های آوارگان اسلام آباد غرب پناه می‌آورند، او حاضر است و در روزگاری که افغانستان، آبستن حوادث تلخ است، باز نمی‌تواند رنج انسان را نادیده بگیرد. به پاس همه این هاست که نخستین مدال درجه یک صلح و نوع دوستی و اولین مدال هانری دونان دور گردن او جا خوش می‌کند. سال ۲۰۰۱ به عنوان پرستار نمونه جهان انتخاب می‌شود و مدال فلورانس نایتینگل را از آن خود می‌کند.

فراتر از مرز‌ها

هادی غروی، تکرارناشدنی است. سال ۱۳۲۰ در خانواده‌ای ایرانی و در شهر بغداد متولد می‌شود. از شانزده سالگی به جمعیت شیر و خورشید سرخ می‌پیوندد، سازمانی که بعد‌ها نامش به هلال احمر تغییر می‌کند و از هجده سالگی، امداد و نجات را تدریس می‌کند. کارش را در نخستین ماه‌های جنگ در همدان و مناطق جنگی آغاز می‌کند.

برای آوارگان در همان حوالی اردوگاهی برپا می‌کند تا سرعت امدادرسانی بیشتر شود و اعضای خانواده بتوانند یکدیگر را پیدا کنند. در روز و شب‌های سخت اردوگاه، بار‌ها زنان پا به ماه و کودکان مبتلا به بیماری‌های مزمن را نجات می‌دهد. بزرگی او بیش از این هاست. غروی، خلبان عراقی را هم نجات داد؛ خلبانی که همدان را بمباران کرد و بیش از هشتاد کودک را به شهادت رساند.

وقتی هواپیمای او حوالی کردستان سقوط کرد، سعی کرد خودش را بکشد. او را به بیمارستان آوردند و غروی ناچار از خون خود به او تزریق کرد تا زنده بماند، به وظیفه اش عمل کند و قانون، محاکمه اش کند. او امروز هشتادوپنج سال دارد و نه تنها همدان، شهر محل زندگی اش؛ بلکه یک ایران به او مفتخر است. سال هاست که دنیای پرستاری در ایران را با نام او می‌شناسند. امروز فرصتی است برای گفتن از او و امثال او که بی چشمداشت، برای حفظ جان انسان ها، فراتر از ملیت، قومیت و نژاد می‌جنگند.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.